اولین شرکت دانش بنیان در زمینه تولید روانکارهای فوق پیشرفته صنعتی غرب آسیا

نانو مواد خاکستری

برای اولین بار در غرب آسیا تولیدکننده روانکارهای فوق پیشرفته صنعتی

ماجراهای کیان و بذر تکاور: راز کاسه سفالی

ماجراهای کیان و بذر تکاور - قسمت اول - راز کاسه سفالی

«پدربزرگ، این گلوله‌ها دیگه چیه؟»

کیان، دستش را برد توی کاسه‌ی سفالی که جلوی پدربزرگ بود و یکی از گلوله‌ها را برداشت. گلوله‌های قهوه‌ای درون کاسه، خشک و سبک بودند. نوک زبانش برد تا مزه‌شان کند که پدربزرگ گفت: «نکن بچه جون!»

کیان سرش را عقب کشید و با کنجکاوی پرسید: «اینا چیه؟ کشکه؟» پدربزرگ خندید. ریش سفیدش روی صورت برنزه‌اش تکان خورد.

اهالی آبادی، او را به نام «مشهدی سهراب باغبون» می‌شناختند؛ مردی که نامش با طبیعت عجین شده بود. با درختان صحبت می‌کرد و آن‌ها را مثل فرزندانش دوست می‌داشت. گویا رازی میان او و درختان بود که کسی جز خودش نمی‌دانست.

اما برای دختر و نوه‌هایش، او تنها «باباسهراب» بود؛ پیرمردی آرام با دستانی پینه‌بسته و چشمانی که در ژرفایشان مهربانی موج می‌زد. همان کسی که هر روز، پس از نماز صبح، در ایوان کلبه‌ی کوچکش می‌نشست، سطل گِلی را جلوی خودش می‌گذاشت و ساعت‌ها با خاک و بذر و آب، گلوله‌های کوچکی می‌ساخت.

آقاسهراب در حال ساخت بذر تکاور

«نه پسرم. اینا یه بذر خاصه! کافیه یه بند انگشت خاک بیاد روش تا با اولین بارندگی تبدیل به درخت بشه.»

چشم‌های کیان گرد شد. «جدی؟!»

«آره. اسمش رو گذاشتن بذر تکاور. چون مثل سرباز می‌مونه و مقاومتش زیاده! میتونی با هلیکوپتر پرتش کنی روی کوه‌های بلند و هیچیش نمیشه. تموم تلاششو میون گرما و خشکی میکنه تا یه درخت قشنگ بشه.»

کیان با احتیاط یکی از گلوله‌ها را برداشت و از نزدیک نگاه کرد: «اما این که شبیه بذر نیست. بذرها خیلی ریزن. این یه جورایی شبیه فلافل یا کشکه! یا مثل گردو!»

باباسهراب، گلوله را از او گرفت و آرام بین انگشت‌های پیرش فشارش داد. «ببین باباجون، این بذرها یه لایه‌ی محافظ داره. درست مثل لباس نجات که نمی‌ذاره بذر تشنگی بکشه، پرنده‌ها بخورنش یا حتی به راحتی باد ببرتش…حتی اگه شرایط کاشت نبود، میتونی تو طبیعت پرتابش کنی…»

کیان که نگاهش به دست‌های پدربزرگ بود، با هیجان پرسید: «خب! بعد چی می‌شه؟»

باباسهراب دستی به موهای کیان کشید و با محبت گفت: «بعدش بارون که بیاد، این لایه محافظ آب رو به خودش جذب می‌کنه و بذر داخلش یواش‌یواش شروع می‌کنه به رشد کردن. لایه گِلی دور و برش هم که یه خاک معمولی نیست. یه عالمه مواد مغذی توی این گلوله قایم کردن برای بذر.»

دستی درون کاسه سفالی برد و یکی از گلوله‌ها را برداشت و رو به کیان گرفت. «اینو بگیر! ببین می‌تونی لهش کنی؟»

کیان با تمام توان گلوله‌ی گلی را درون مشتش فشرد. گلوله مثل سنگ محکم بود! کیان با درماندگی گفت: «خیلی سفته!»

باباسهراب با لبخندی عمیق گفت: «اوهوم. ببین باباجون! این لایه، بذرها رو توی خونه‌ی امن خودش قایم کرده. دوستدارای طبیعت، میان و این بذرهای تکاور رو می‌فرستن جاهایی که هیچ درختی نیست. مثلاً توی کویر یا جنگلایی که نابود شدن! اونجا، این گلوله‌های کوچیک کم‌کم با اولین بارون باز می‌شن و ریشه می‌زنن. مث سربازی که بعد از سال‌ها انتظار، بالاخره مأموریتش شروع بشه.»

همان‌طور که پدربزرگ حرف می‌زد، کیان با دقت به گلوله درون دستش خیره شده بود. انگار حالا برایش یک سرباز واقعی بود، نه یک گلوله گِلی ساده!

در این لحظه، مادر کیان وارد شد. گلبهار، بزرگ‌ترین دختر آقا سهراب، زنی با چهره‌ای روشنفکر و نگاهی عمیق بود. عینکی روی صورتش داشت و موهای قهوه‌ای‌اش را که تهش را کمی روشن‌تر زده بود، مرتب زیر روسری گلدارش جمع کرده بود.

هر چند سال‌ها بود با کیان در شهر زندگی می‌کرد، اما آخر هفته‌ها که به روستا می‌رسید، انگار دوباره همان دختر بچه قدیم می‌شد. همان‌هایی که دلشان برای بوی خاک نمناک و سایه نخل‌ها تنگ شده بود.

کنارشان روی زمین نشست و با لبخند گرمی پرسید: «نوه و پدربزرگ چی کار می‌کنن؟»

آقاسهراب لبخندی زد و گفت: «قراره فردا صبح بریم پیش مش رضا، توی روستا چندتا بذر تکاور بکاریم. کیان هم می‌بریم. به شرطی که یادش نره بهشون آب بده.»

کیان و باباسهراب و گلبهار خانم - بذر تکاور

کیان که هنوز گلوله گلی را توی دستش فشار می‌داد با هیجان به سمت مادرش دوید: «مامان گلی! مامان گلی! من می‌خوام یه تکاور بشم!»

گلبهار خم شد و صورت پسر کوچکش را بوسید و با خنده گفت: «تکاور شدن که به این راحتی‌ها نیست عزیزم. اول باید درس‌هات رو خوب بخونی، بعد…»

کیان حرفش را برید: «نه مامان! تکاور طبیعت! مثل پدربزرگ!» دستش را دراز کرد و گلوله بذر تکاور را نشان داد. «این بذرها رو می‌کاریم توی خاک، درخت می‌شه!»

گلبهار با نگاهی پرسشگرانه به پدرش خیره شد.

کیان از جا پرید، مشتش را گره کرد و به هوا برد: «ایول! من قهرمان طبیعت می‌شم!»

آقاسهراب به چشم‌های قهوه‌ای نوه‌اش خیره شد. در چشم‌های این پسر بچه 9 ساله، نور امیدی می‌درخشید که سال‌ها بود در چشم‌های دیگران ندیده بود. لبخندی زد؛ لبخندی عمیق که چین و چروک دور چشم‌هایش را بیشتر کرد. دستی به ریش سفیدش کشید و آرام گفت: «اما بذار یه چیزی بهت بگم پسرجان. این بذرها فقط خاک نمی‌خوان. یه چیز دیگه هم لازم دارن.»

کیان سریع جمع و جور شد. ابروهایش را بالا انداخت و صدایش را کلفت کرد، طوری که انگار می‌خواهد ثابت کند بزرگ شده: «می‌دونم پدربزرگ! این گلوله‌ها هر چیزی برای رشد دارن، به جز آب! یادم هست!»

مادر کیان که تا این لحظه ساکت نشسته بود و به حرف‌های پدرش گوش می‌داد، گفت: «پدر، اینا رو خودت درست کردی؟»

آقاسهراب خنده‌ای کرد، همان خنده همیشگی که ریش سفیدش را تکان می‌داد: «نه دخترم! یه عده دانشمند توی کشور خودمون اینا رو درست کردن… من پیرمرد هم فقط گِل و بذرشو با هم ترکیب می‌کنم که هم حوصلم سر نره، هم تو این سن بتونم یه درآمد اندکی برای خودم داشته باشم.» کمی مکث کرد و گفت: «هدف اون دانشمندا این بود که با بذر تکاور، جلوی گسترش بیابون‌ها رو بگیریم، از آسیب به جنگل‌ها جلوگیری کنیم و با هر بادی، ریزگردها نیان تو شهرمون.»

کیان، چشم‌های گرد شده‌اش را دوخت به پدربزرگ: «ریزگرد چیه؟»

آقاسهراب کلاه نمدی‌اش را برداشت، لبه‌های کلاه را با انگشت‌های پیرش نوازش کرد و آرام گذاشت روی سرش. دستش را روی زانویش فشار داد و آرام آرام از جا بلند شد. آهی از ته دل کشید، آهی که تمام خستگی سال‌هایش را در خودش ریخته بود: «ریزگرد یعنی همون گرد و غبارهای ریز پسرجان. همون دشمن نامرئی که دیده نمی‌شه اما هر چند وقت یکبار با اومدنش باعث می‌شه مدرسه‌ها تعطیل بشه و کسب و کارها از رونق بیفته. همونایی که توی گلوی پدرت می‌نشینن، نفس‌هاش رو می‌گیرن و سرفه‌هاشو بی‌درمان می‌ذارن.»

نگاهش را کرد به گلبهار و ادامه داد: «ببین دخترم. ما توی این آبادی حدود سیصد نفریم. اگه هرکدوم از ما، ده تا از این گلوله‌ها رو بندازیم زمین و درختی ازش سبز بشه، حسابش رو بکن. حتی اگه از سه‌هزار تا بذر تکاور، هزارتاشون هم دربیاد، می‌شه هزار تا درخت! این‌جوری دیگه با معضل باد و خاک و ریزگرد همیشگی مواجه نمی‌شیم.»

گلبهار چند لحظه به حرف‌های پدرش فکر کرد و آرام گفت: «آقاجون، من توی شهر با همکارام یه گروه داریم که واسه محیط‌زیست کار می‌کنیم. اگه اجازه بدی، می‌تونم چندتا از این بذرها رو ببرم شهر! قطعا اونجا هم خیلی از این اختراع کم‌نظیر خوششون میاد.»

پدربزرگ لبخندی زد اما جوابی نداد. صدای باد که لای شاخه‌های خشک درخت توت می‌پیچید. آقاسهراب نگاهی به آن درخت انداخت، بعد نگاهی به کاسه‌ی سفالی پر از بذر تکاور. انگار داشت چیزی را توی دلش سبک و سنگین می‌کرد.

«گلبهار جان،» صدایش آرام بود. «می‌دونی چرا این بذرها اینقدر برام مهمن؟»

گلبهار سری به علامت منفی تکان داد.

آقاسهراب دست کرد توی کاسه و یک مشت از گلوله‌های گِلی را برداشت: «چون اینا تنها چیزی هستن که می‌تونن دوباره جون بدهن به این زمین. من هفتاد ساله اینجارو زندگی می‌کنم. وقتی بچه بودم، این دوروبر پر بود از درختای کُنار و کُلخُنگ. تابستونا، خنکای سایه‌شون تا توی خونه‌ها می‌اومد. اما کم‌کم…»

سکوت کرد. انگار حرف زدن از آن روزها برایش سخت بود.

کیان آرام پرسید: «بعدش چی شد پدربزرگ؟»

آقاسهراب لبخند تلخی زد و بذرهای گلوله‌ای را دوباره درون کاسه ریخت. نگاهش برای لحظه‌ای به درخت خشکیده توی حیاط گره خورد: «کم‌کم آدما یادشون رفت که اونا جزئی از طبیعتن، نه مالک اون. فکر کردن به درختا نیاز ندارن. بریدنشون، سوزوندنشون، فروختنشون. حالا هم که می‌بینی… از این آبادی فقط زمین مونده و باد و خاک و ریزگرد و چندتا درخت نیمه‌جون.»

چند لحظه سکوت کرد. باد گرمی از لای پنجره خورد توی صورتش، بوی شرجی و خاک نمناک می‌داد. انگار چیزی یادش آمد، آرام بلند شد و رفت طرف طاقچه. آلبومی کهنه با جلد چرمی قهوه‌ای را برداشت. لبه‌های آلبوم ساییده شده بود و صفحه‌هاش زرد و خمیده. با دو دست گرفت، گرد و غبار روی جلدش را با آستین پاک کرد و برگشت پیش آنها.

آلبوم را باز کرد و گذاشت جلوی گلبهار و کیان. عکس‌های سیاه و سفید، یکی‌یکی توی صفحه‌ها خودنمایی می‌کردند.

«اینو نگاه کن گلبهار جان. این آبادی ما، چهل سال پیش این شکلی بود.»

توی عکس‌ها، آبادی پر از درخت بود. نخل‌های سر به فلک کشیده با خوشه‌های خرما، کنارهای پرمیوه، کهورهای تنومند و اکالیپتوس‌هایی که سایه‌شان تا وسط رودخانه می‌افتاد. در یکی از عکس‌ها، مردی با لباس محلی کنار رودخونه کارون ایستاده بود و ماهی گرفته بود. در عکس دیگر، زن‌ها زیر سایه نخل‌ها نشسته بودند و خرما جدا می‌کردند و کودکان شاد درون آب رودخانه بازی می‌کردند.

کیان با تعجب به عکس‌ها خیره شد: «پدربزرگ، اینا همه مال خودمونه؟ پس چرا الان اینجوری نیست؟»

آقاسهراب آه بلندی کشید و گفت: «چون آدما یادشون رفت که زمین، مادرشونه نه محل کاسبی‌شون. این درختا رو که می‌بینی، هرکدوم یه داستان دارن. نخل‌ها رو بابام کاشته بود، کُنارها رو من! اما توی سال‌های اخیر، نسلی اومد که فقط بلد بود ببره، نه بکاره!»

گلبهار دستش را روی دست پینه بسته پدرش گذاشت: «نگران نباش باباسهراب. من توی شهر می‌تونم خیلی‌ها رو جمع کنم. کیان هم میتونه با همکلاسی ها و معلم هاش درباره بذر تکاور حرف بزنه!»

کیان مشتش را دوباره گره کرد. این بار محکم‌تر: «من تکاور طبیعتم!»

آقاسهراب به نوه‌اش نگاه کرد. نگاهش نرم شد. انگار ابرهای توی چشم‌های پیرش کنار رفته بود.

«باشه پس فردا صبح. می‌ریم پیش مش رضا. اون یه زمین داره لب جاده، پر از علف هرز و خار. قراره اونجا رو با این بذرها سبز کنیم.»

کیان پرید بالا: «یعنی فردا می‌کاریمشون؟»

«آره باباجون. فردا صبح زود. اما یه چیزی رو بدون پسرجان.»

«چیو پدربزرگ؟»

آقاسهراب دستی به شانه‌ی کیان زد: «این بذرها یه شبه درخت نمی‌شن. باید صبور باشی! بهشون سر بزنی، آبشون بدی، مراقبشون باشی. مثل بچگی‌های خودته که من و مادرت بزرگت کردیم.»

کیان با جدیت نگاه کرد: «نگران نباش پدربزرگ. من مراقبشونم.»

گلبهار به پدرش نگاه کرد و لبخند زد: «آقاجون، فردا منم می‌آم. دلم می‌خواد ببینم چطور این بذرها رو می‌کارین.»

«حتماً بیا دخترم. مش رضا هم کلی از این ماجرا خوشحال می‌شه. همیشه می‌گفت کاش یکی پیدا بشه این زمین بایر لب جاده رو سبز کنه.»

گلبهار آرام رفت طرف آشپزخانه. اما قبل از اینکه برود، ایستاد و نگاهی به ایوان انداخت. پدرش گوشی اش را درآورده بود و فیلم‌هایی از رشد بذرهای تکاور را به کیان نشان می‌داد. کیان با چشم‌های گرد شده به صفحه خیره شده بود و هر چند ثانیه یک بار می‌گفت: «وای پدربزرگ! ببین! داره سبز می‌شه!»

بعد یکدفعه کیان از جا پرید. دستانش را مثل پرنده باز کرد و دوید توی حیاط. توی نور آخر غروب، دور خودش می‌چرخید و فریاد می‌زد: «من یه تکاورم! من ناجی طبیعتم!»

گلبهار لبخند زد. دلش گرم شد. گرمای عجیبی که سال‌ها بود حس نکرده بود. حس خونه، حس ریشه، حس تعلق به جایی که آدم می‌داند مال همان جاست.

کیان پس از خوشحالی از آشنایی با بذر تکاور با شادی در حیاط می دود و باباسهراب به او نگاه میکند.

خورشید داشت کم‌کم پشت بام‌ها قایم می‌شد. سایه‌ی درخت خشکیده توی حیاط درازتر شده بود و تا لب ایوان رسیده بود. باد خنکی از سمت رودخانه وزید و برگ‌های خشک کف حیاط را رقصاند. کیان هنوز توی حیاط با خوشحالی می‌دوید و آقاسهراب روی ایوان نشسته بود و نگاهش می‌کرد.

برای پسری که در کودکی پدرش را از دست داده بود، این آخر هفته‌ها فقط یک سفر ساده نبود؛ نفس کشیدن بود. آقاسهراب برای او، نه فقط یک پدربزرگ، که یک تکیه‌گاه بود.

نگاه گلبهار روی پدرش متمرکز شد. پیرمرد با همان لبخند همیشگی، کیان را تماشا می‌کرد که توی نور آخر غروب می‌دوید و دست‌هایش را مثل پرنده باز کرده بود. توی چشم‌های پدر، چیزی می‌درخشید که سال‌ها بود ندیده بود. نه فقط عشق به نوه‌اش بلکه امیدی که انگار با این بذرهای کوچک دوباره زنده شده بود.

هنوز چند دقیقه تا غروب مانده بود و آفتاب داشت آخرین نورهای نارنجی‌اش را به درخت خشکیده توی حیاط هدیه می‌داد. شاید فردا، شاید یه روز دیگه، شاید یه بهار دور، آن درخت دوباره سبز بشود. با همان ریشه‌های عمیق و تنه استوارش، امید را در دل‌ها زنده کند.

آقاسهراب نگاهی به کاسه روی ایوان انداخت و لبخند زد. بذرهای تکاور کوچک توی کاسه سفالی، منتظر فردا بودند. منتظر دست‌های کوچک کیان، منتظر باران، منتظر زندگی!

نانو مواد خاکستری وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *